تنظیمات
قلم چاپ اندازه فونت
نسخه چاپی/شهر کتاب
تاریخ : دوشنبه 5 اسفند 1398 کد مطلب:20463
گروه: گفت‌وگو

خشونت و عصبانیت ویژگی ما ایرانیان نیست

گفت‌وگو با دکتر مرتضی مردیها (استاد دانشگاه علامه‌طباطبایی)

ایران: دکتر مرتضی مردیها، استاد فلسفه و علوم‌سیاسی، از جمله آکادمیسین‌هایی است که همواره کوشیده موضوعاتی را که اغلب در مباحث فکری و آکادمیک ما مغفول مانده محل توجه و تأمل قرار دهد. شاهد این مدعا مجموعه آثاری است که ترجمه و منتشر کرده است. کتاب «لیبرالیسم محافظه‌کار» را هم که اکنون زیر چاپ دارد می‌توان در همین راستا ارزیابی کرد. به این اعتبار، با او درباره «مفاهیم و موضوعاتی که در عرصه دانشگاهی ما مغفول مانده‌اند» به گفت‌وگو نشستیم. مردی‌ها اکنون در پژوهشکده فرهنگ‌پژوهی دانشگاه علامه‌طباطبایی مشغول به فعالیت است. او «خشونت» را از مهم‌ترین چالش‌های امروز جامعه ما برمی‌شمارد که آنچنان که باید در عرصه‌های آکادمیک ما محل‌توجه قرار نگرفته است.
***

    جناب مردیها، در میان آثاری که از شما منتشر شده، آثار ترجمه‌ای سهم قابل توجهی دارد؟ چرا ترجمه را بر تدوین و تألیف ترجیح می‌دهید؟

براساس توانایی‌ها، انگیزه‌ها و علایقم می‌گویم که مترجم نیستم و خود را مترجم نمی‌دانم؛ اما مادامی که وجود برخی مفاهیم را در فضای فکری و آکادمیک ضروری ببینم به سراغ ترجمه می‌روم. اما همیشه کار تألیفی برایم اولویت داشته است ولی به ضرورت سراغ ترجمه آمدم. اما در واقع برنامه اصلی‌ام در گذشته این نبوده و در آینده هم این نخواهد بود.
بر این باورم ترجمه در جامعه‌ای مثل ما نقش بسیار مهمی بازی می‌کند. عده‌ای جلوتر از ما کارهایی کردند، ذهن‌سوزی و عرق‌ریزی روح داشتند تا چیزهایی را بفهمند. چندان منطقی به نظر نمی‌رسد که ما بیاییم همان کارها را از نو تکرار کنیم و بخواهیم خودمان به نتیجه برسیم. ما می‌توانیم این دستاوردها را ترجمه کنیم؛ در نهایت ممکن است بعضی از آنها با شرایط اجتماعی یا شرایط تاریخی ما همخوانی نداشته باشد و چنانکه برخی می‌گویند، احتیاج به بومی‌سازی داشته باشند. اما به هر حال ما به شدت به دستاورد علمی و فرهنگی دنیای غرب نیاز داریم و من کسانی را که با اراده و انگیزه به ترجمه می‌پردازند می‌ستایم.
مترجم‌های حرفه‌ای، شاید به ناگزیر، سراغ ترجمه‌های ادبی (اگر چه ارزش خاص خودش را دارد) یا کتاب‌های مقدماتی بروند. ممکن است پرفروش بودن چنین آثاری انگیزه‌شان باشد تا بتوانند گذران زندگی کنند. اما برخی دیگر از مترجمان حرفه‌ای هم هستند که سراغ کتاب‌های فکری - علمی می‌روند اما در انتخاب کتاب و نویسنده، به شدت ایدئولوژیک عمل می‌کنند. این امر باعث می‌شود کتاب‌هایی که در فضای نشر ما ترجمه می‌شود، در قیاس با ادبیات علمی و فکری جهانی، بواقع مشت نمونه خروار نباشد و تنها پایگاه یک گرایش فکری خاص باشند.
بنابراین، من احساس کردم که وظیفه من و دوستان من است که تا حدودی این موازنه را بهم بزنیم. از این رو، کوشیدم در حد چهار - پنج کتاب کمی این موازنه را بهم بزنم؛ پیش‌تر کتاب‌هایی چون «بسته شدن ذهن امریکایی» از آلن بلوم روشنفکر محافظه‌کار امریکایی نیمه دوم قرن بیست، «چرا روشنفکران لیبرالیسم را دوست ندارند؟» از رمون بودُن، متفکر راست فرانسوی اواخر قرن بیستم، «کاوش در مبانی اخلاق» دیوید هیوم و دو کتاب «لیبرالیسم محافظه‌کار» و «فرشته‌های بهتر ذات ما» از استیون پینکر، استاد برجسته دانشگاه هاروارد را ترجمه کرده‌ام و یکی دو کتاب دیگر همچون «تاریخ جنبش فکری محافظه‌کاری در امریکای پساجنگ» از جرج نش و «دشمنان جامعه» از پل جانسون را در دست ترجمه دارم.
می‌دانیم که کتابی تحت عنوان «لیبرالیسم محافظه‌کار» را زیر چاپ دارید. پرداختن به «لیبرالیسم» در آثار شما وجه بارزی دارد. شاهد این مدعا، انتشار آثاری همچون «چرا روشنفکران لیبرالیسم را دوست ندارند؟»، «مبانی نقد فکر سیاسی»، «در دفاع از سیاست: لیبرال دموکراسی مقتدر»، «سیطره جنس»، «فلسفه‌های روانگردان» و... است. چه لزومی دیدید که مجدد انتشار کتاب دیگری در فضای لیبرالیسم را در دستور کار خود قرار دادید؟
تدوین کتاب «لیبرالیسم محافظه‌کار» با زیرتیتر «گزیده نوشته‌های مهم متفکران معاصر آنگلوساکسون» همان‌طور که گفتید در ادامه دغدغه‌های اصلی فکری من است. چون کماکان گمان دارم که «لیبرالیسم» البته در معنای کلاسیک آن که میراث آدام اسمیت، دیوید هیوم و ادموند برک بشمار می‌آید، یعنی لیبرالیسمی که تندی‌های احتمالی آن با احتیاط و تجربه‌گرایی تعدیل شده باشد، کم‌خطرترین نوع نگرش به مسائل فکری و عملی در حوزه عمومی است و دنیا و بویژه جامعه ما، امروز بیش از هر زمان نیازمند درک و فهم درباره آن است.
 با توجه به اینکه کتاب «لیبرالیسم محافظه‌کار» شامل مجموعه مقالات ترجمه‌ای است، بر چه اساسی این مقالات را گزینش کردید؟
من در مسیر مطالعاتی‌ام، در چند سالی که مجاور چند دانشگاه «آیوی لیگ» بودم، به کتاب‌های مختلفی برخوردم که جای آنها را در زبان فارسی خالی می‌دیدم. طبیعتاً ترجمه همه آنها برای من مقدور نبود. از این رو، به این فکر افتادم که اگر از برخی از آن کتاب‌ها فصلی را با توضیحاتی ترجمه کنم و این مجموعه را یکجا عرضه کنم، شاید مخاطب فارسی‌زبان بتواند تا حدی با مجموعه‌ای از این کارها آشنا شود.
مطالب کتاب ضمن علمی و آکادمیک و گاه حتی شاید کمی سخت بودن، چندان تخصصی نیست؛ متعلق به چیزی است که گاه «حوزه عمومی» خوانده می‌شود. در این کتاب متفکرانی را انتخاب کرده‌ام که ضمن معاصر بودن، آنگلوساکسون بودن، در کنار دغدغه‌های علمی و آکادمیک، به نوعی دغدغه مسائل مبتلابه فکری عرصه عمومی را نیز دارند.
 چرا لیبرالیسم را «محافظه‌کار» خطاب کرده‌اید؟ آیا چنین اصطلاحی در متون غربی وجود دارد یا شما چنین صفتی را به این جریان فکری نسبت دادید؟
این اصطلاح ممکن است برای بسیاری در فضای آکادمیک غریب و تناقض‌آمیز باشد. من در متون انگلیسی و فرانسوی هم به اصطلاح «لیبرالیسم محافظه‌کار» برنخورده‌ام، ولی در دو فصل از دو کتاب که در این مجموعه ترجمه شده است؛ یعنی، کتاب «لیبرالیسم مدرن» از آلن راین و کتاب «روشنفکری محافظه‌کار» از جرج نش، این نکته آمده که هم در جماعت محافظه‌کاران، گروهی به لیبرال‌ها نزدیک‌اند و هم در جماعت لیبرال‌ها گروهی به محافظه‌کارها نزدیک می‌شوند.
البته لیبرالیسم حداقل دو معنا دارد؛ یک معنای قرن هجدهمی - نوزدهمی و اروپایی که بیشتر در معنای «آزادی اقتصادی» به‌کار می‌رود و یک معنای قرن بیستمی امریکایی که بیشتر بر «آزادی‌های اجتماعی و فرهنگی» تأکید دارد. لیبرالیسم کلاسیک اروپایی، به دولت غیر تمشیت‌کننده عقیده دارد، در حالی که لیبرالیسم امریکایی دقیقاً به یک دولت بزرگ و قدرتمند نیاز دارد که مالیات بگیرد و از رهگذر این مالیات به حمایت از لایه‌های پایین جامعه بپردازد. لیبرالیسم در هر یک از این معانی می‌تواند دربردارنده لایه‌های تند و تیز و زیاده‌خواه یا متعادل باشد. در این فضا، من، آن‌هایی را که در آزادی اقتصادی و بخصوص در آزادی فرهنگی و اجتماعی، حد و حدود می‌گذارند «لیبرال‌های محافظه‌کار» می‌خوانم.
لیبرال‌هایی هستند که معتقدند هرقدر آدم‌ها آزادتر و فارغ‌تر باشند، بهتر است. ولی لیبرال‌هایی هم بوده‌اند که ضمن باور به اصول لیبرالیسم، به «آزادی هر چه بیشتر بهتر» باور ندارند. چه آزادی از دست اتوریته‌ها، چه آزادی از دست قواعد، چه آزادی از دست سنت‌ها و آیین‌ها. به زعم آنان آزادی البته مطلوب است، هرچند نه هر چه بیشتر بهتر. من چون این راه و روش را، راه و روش معقول‌تری می‌دانم، به‌دنبال صاحبان و حامیان آن گشتم. کسانی که به دشواری می‌توان آنان را «لیبرال» یا «محافظه‌کار» نامید؛ ترکیب این دو واژه برای معرفی آنان بهتر است.
 با توجه به اینکه اشاره کردید سراغ موضوعاتی می‌روید که اغلب از سوی جامعه آکادمیک مغفول واقع می‌شوند؛ فکر می‌کنید کتاب «لیبرالیسم محافظه‌کار» چقدر شانس خوانده شدن پیدا می‌کند؟
این کتاب هم می‌تواند مخاطب گسترده داشته باشد و هم نداشته باشد؛ به دو دلیل؛ نخست آنکه، کتاب «لیبرالیسم محافظه کار» چه به لحاظ کمی و چه کیفی سنگین است، طبیعتاً به این دلیل نمی‌تواند مخاطب فراوانی داشته باشد. نویسنده‌هایش حرف حساب می‌زنند و حرف حساب چه بسا خیلی خوشایند و خوش‌فهم نباشد. بنابراین، شانس زیادی ندارد که مثل بعضی از حرف‌های عامه‌پسند و عامه‌فهم با اقبال مواجه شود.
دوم اینکه، موضوعات و گرایش فکری نویسنده‌های این کتاب، در جامعه ما جریان پر پشتیبانی ندارد و از این حیث، ممکن است هم در آکادمی‌ها و هم در رسانه‌ها کمتر مورد اقبال واقع شود؛ همان‌طور که سایر کتاب‌های من هم همین‌طور بوده است؛ نه طاقت پذیرش آن هست نه توان نقد آن.
در تمام دنیا البته گرایش چپ پرمشتری‌تر بوده، در ایران قدری بیشتر و غلیظ‌تر. جریان‌هایی که با این کتاب بیشتر ربط پیدا می‌کنند یا رسانه‌ها هستند یا دانشگاه‌ها؛ و هر دوی اینها اغلب پر است از دیدگاه‌های رقیب!
از قضا یکی از مقالاتی که در کتاب «لیبرالیسم محافظه‌کار» ترجمه شده است چنین عنوانی دارد: «چرا استادان دانشگاه اغلب چپ‌اند؟» که کار مشترکی از یک استاد دانشگاه بریتیش کلمبیا و یک استاد دانشگاه هاروارد است. آنان بررسی تجربی و آماری کرده‌اند که چرا استادهای دانشگاه در امریکا (و شاید در هرجای دیگر) تا نزدیک ۷۵ -۸۰ درصدشان چپ هستند. تحقیق آنان و تحلیل و تبیین‌شان بماند؛ ولی نکته این است که چنین است. آکادمیا و مدیا، به شدت ضد لیبرالیسم و ضد محافظه‌کاری‌اند.
با این حال، گمان می‌کنم برخی از استادانی که درس‌هایی با عنوان اندیشه‌های سیاسی معاصر، اندیشه‌های سیاسی جدید، مکاتب فکری- فرهنگی غیر از فرنچ‌تئوری و گرایش‌های اندیشگی غیرآلمانی را تدریس می‌کنند یا اطلاع از آن را لازم می‌دانند، مخاطب این کتاب باشند. دانشجویان مقاطع فوق‌لیسانس و دکتری در عموم رشته‌های علوم انسانی و اجتماعی می‌توانند از دیگر مخاطبان این اثر بشمار روند.

فکر می‌کنید اکنون چه مسائلی مبتلابه فکری عموم جامعه ما است؟
منظور از مسائل مبتلابه فکری عموم جامعه، دغدغه‌های حوزه عمومی برای اهل فکر است نه عامه مردم که قاعدتاً دغدغه‌هایی معیشتی دارند یا حتی اگر دغدغه‌های فرهنگی هم داشته باشند، این دغدغه‌ها را در سطوح عرفی‌تری دنبال می‌کنند. مسائل مبتلابه فکری عام، آن دست از مسائل و مباحثی است که از یک رشته فراتر می‌رود؛ به عبارتی موضوعاتی را شامل می‌شود که تا حدودی علمی-فکری یا دانشگاهی- روشنفکری هستند.
البته در جامعه ما رشته‌ای از موضوعات به‌صورت سیستماتیک و تیپیک از طرف یک جریان مشخص فکری و ایدئولوژیک طرح شده و می‌شود. دراین فضا، اگر کسی بخواهد به غیر از امپریالیسم، استعمار، نظام سرمایه‌داری و ستم‌های آنان و... به چیز دیگری بیندیشد، با اقبال مواجه نمی‌شود.
 خود شما این روزها به چه می‌اندیشید؟
بحث «خشونت» برای من بسیار اهمیت دارد؛ بویژه به شیوه‌ای که «استیون پینکر»، استاد دانشگاه هاروارد و دانشمند علوم شناختی، در کتاب خود بحث و بررسی کرده است و از قضا «خشونت در اندیشه پینکر» نخستین کار، از میان سی کاری بود که در کتاب «لیبرالیسم محافظه‌کار» ترجمه کردم.
 فکر می‌کنید جامعه ما از معضل خشونت رنج می‌برد؟
برای پاسخ به پرسش شما از «استیون پینکر» وام می‌گیرم. به زعم او، روال تاریخی به سمت «کاهش خشونت» است. اظهار نظری که ممکن است برای بسیاری باورپذیر نباشد؛ تا آنجا که وقتی از«چرایی کاهش خشونت» می‌پرسیم بسیاری این پرسش را مطرح می‌کنند که مگر خشونت کاهش یافته است؟ همه فکر می‌کنند که ما در بدترین دوران تاریخی به سر می‌بریم. اما به نظر می‌رسد که دنیای ما بویژه از ۷۰ -۸۰ سال گذشته یعنی دوران پساجنگ جهانی دوم، با اختلاف زیاد از خشونت‌گرایی قدیم، فاصله گرفته است. اتفاقاً پینکر کتاب دیگری هم دارد و در آن عنوان می‌کند که نه تنها در بحث خشونت که از هر نظر دیگری، دنیای ما در وضعیت بهتری قرار دارد. البته این بدان معنا نیست که وضعیتی که ما در آن بسر می‌بریم اعم از وضعیت ما در رفاه، سلامت، اقتصاد و... وضعیت خوبی است، ولی در مقایسه با گذشته بسیار بهتر است حتی اگر در ذات خود یا در قیاس با پسند و توقع ما بسیار هم بد باشد.‌ هرچه باشد امروز بسیار بهتر از گذشته است.
 فارغ از دیدگاه پینکر، آیا به اعتقاد شما، خشونت در منطقه خودمان و بویژه خاورمیانه رو به کاهش است؟
خشونت در همه جای دنیا کاهش یافته است اما در بخش‌هایی از دنیا بیشتر بوده و کاهش کمتری داشته است؛ برای مثال، شمال و جنوب یک کشوری همچون امریکا از هم بسیار تفاوت دارد. شمال شرق امریکا و ایالت‌هایی مثل نیویورک، ماساچوست و... ایالت‌های دانشگاهی هستند؛ میزان قتل به‌عنوان یک شاخص خشونت، در پایین‌ترین میزان خود و مشابه کشورهایی مثل انگلستان، آلمان و فرانسه است؛ یعنی، یک در صد هزار است. در حالی که معدل قتل به‌عنوان یکی از شاخص‌های خشونت در جنوب امریکا، حدود ۴ تا ۵ در صدهزار است و در برخی ایالت‌ها این آمار به ۲۰در صد هزار می‌رسد، بنابراین، تفاوت وجود دارد.
برخی از مناطق در جهان شاخص‌های خشونت را بالاتر نشان می‌دهند، بخشی از دنیا که ما به آن نزدیک‌تر هستیم؛ یعنی، خاورمیانه از حیث خشونت در سطحی قرار دارد که نگران‌کننده است. مشخصاً ما این جنس از خشونت‌ها را در خاورمیانه از حیث جنگ داخلی امتیازگذاری می‌کنیم. اما فارغ از جنگ داخلی، قتل‌های عمومی که افراد مرتکب می‌شوند یا نزاع، تجاوز و امثالهم نیز دراین مناطق آمار نگران‌کننده‌ای را در مقایسه با دیگر کشورهای دنیا نشان می‌دهد.
چه می‌شود که خشونت در یک منطقه یا جامعه بیشتر غلبه پیدا می‌کند؟
اینکه چرا خشونت در برخی از مناطق بیشتر است را من با استناد به آرای پینکر پاسخ می‌دهم. به نظر می‌رسد که فرآیند متمدن شدن در این قسمت دنیا یعنی خاورمیانه، با سرعت کمتری حرکت کرده است. منظور از «فرآیند متمدن شدن» گسترش آموزش، جایگزینی صنعت و تجارت به جای کشاورزی، رشد شهرنشینی و شیوع تکنولوژی است؛ این‌ها مواردی است که بر رفتار افراد تأثیر گذاشته و میزان فرهیختگی، ادب و احتیاط در رفتار را افزایش می‌دهد. هر جای دنیا که شاخص‌هایی چون صنعت، تجارت، آموزش، درآمد سرانه یا درآمد ناخالص ملی، شهرنشینی و... بیشتر است مثل ژاپن، استرالیا، امریکای شمالی، اروپای غربی و شمالی و قسمت‌هایی از آسیا، خشونت هم کمتر است.
به‌عنوان مثال هند کشوری است که اگر با توجه به میزان فقر و بیسوادی‌اش خشونت می‌داشت، اکنون باید در ردیف خشن‌ترین کشورهای جهان قرار می‌گرفت؛ اگر چه گهگاه خشونت‌های عجیب و غریب نیز آنجا رخ می‌دهد مثل جنگ‌هایی که بین مسلمانان و هندوها است، ولی به نسبت و به‌دلیل فاکتورهای متفاوت از جمله فرهنگ سنتی که در یک مقیاس‌هایی خشونت‌گریز است، میزان خشونتش هیچگاه بیشترین‌های دنیا نبوده است؛ با وجود اینکه یکی از بی‌آموزش‌ترین و فقیرترین کشورهای جهان بوده است (هر چند این روزها، هند در مسیر رشد و توسعه قرار گرفته است. من در مورد بیست سال گذشته هند صحبت می‌کنم). بنابراین، نمی‌توانیم دقیقاً براساس این شاخص‌ها جدول خشونت را در دنیا ترسیم کنیم. ولی تا حدود زیادی به این صورت است.
 آیا بین توسعه‌یافتگی و خشونت‌ورزی رابطه معناداری وجود دارد؟
برای بررسی نسبت خشونت با ویژگی‌های فرهنگی در یک جامعه می‌توان اینگونه مثال آورد؛ کویت و امارات را به‌عنوان کشورهای عرب‌نشین با کشورهایی همچون عراق، اردن و الجزایز در نظر بگیرید. این‌ها پیشینه و عقبه فرهنگی مشابهی دارند اما با این حال، کویت و امارات برخلاف عراق، الجزایر و... از نظر معیارهای عدم خشونت در وضعیت خوبی قرار دارند. پرسشی که در اینجا مطرح می‌شود این است که چه چیزی امارات و کویت را از عراق، اردن و الجزایز متمایز می‌کند؟ قاعدتاً همین شاخص‌های توسعه‌ای و پیشرفت است.
در یک مشاهده عادی وقتی به کشورهای کویت و امارات مسافرت می‌کنید، احساس می‌کنید به یک کشور اروپایی وارد شده‌اید؛ البته اگر بخواهیم دقیق‌تر بررسی کنیم، شاید جایی برای بررسی عوامل دیگری هم وجود داشته باشد، ولی در هر صورت تا حدود نسبتاً بالایی می‌توانیم بگوییم که در هر جامعه‌ای که در آن عوامل توسعه‌ای افزایش پیدا کند، می‌توان انتظار داشت که خشونت کاهش یابد.
 با توجه به شاخص‌های توسعه‌ای در ایران، سطح خشونت در جامعه ما را چگونه می‌توان تحلیل کرد؟
جوامع یا توسعه یافته‌اند یا نیستند یا بینابین هستند؛ اما در ایران به شکل خیلی اختصاصی و منحصر به فرد وضعیت متفاوتی حاکم است. یک جریانی می‌خواهد جامعه بشدت رشد کند، ولی یک عواملی بشدت در مقابل این رشد و پیشرفت می‌ایستند؛ دراین وضعیت است که بحران ایجاد می‌شود. به دشواری می‌توانم به جامعه‌ای اشاره کنم که شبیه ما باشد.
هر جامعه‌ای اعم از توسعه‌یافته یا توسعه‌نیافته در نیروهایی که از بالا یا از پایین بر آن اعمال نفوذ می‌کنند، یک تناسبی وجود دارد. اشتهای شدیدی برای انواع خاصی از توسعه در بدنه اجتماعی ما وجود دارد، ولی در بسیاری از نیروهایی که در رده‌های بالای جامعه قرار دارند این گرایش یا وجود ندارد یا عکس آن حاکم است. بنابراین، ما به نوعی با دنیا متفاوت شده‌ایم.
ما جوامعی داریم که در آنها مردم چندان دغدغه توسعه ندارند، ولی حکومت از بالا توسعه را با زور و فشار اعمال می‌کند، مثل کاری که پترکبیر در روسیه، رضاشاه در ایران یا خاندان میجی در ژاپن انجام دادند. اگر جامعه هم به‌صورت افتان و خیزان کارهایی می‌کرده، حکومت به آن جریان، موتور اضافه‌ای می‌بندد و سرعت آن را خیلی زیاد می‌کند.
یک زمانی هم هست که اساساً توسعه دغدغه حکومت نیست و مطالبه آن از متن جامعه می‌آید، یا حتی ممکن است حکومت موانعی را هم ایجاد کند مثل انقلاب صنعتی انگلستان که به رغم مقاومت‌های حکومت، جامعه از کف جوشید، شورید و بالا آمد. کمتر در تاریخ به خاطر دارم که ضمن تمایل به توسعه در میان مردم، حکومت و برخی دیگر از کارگزاران راه آن را ببندند. این وضعیتی استثنایی است به همین دلیل شاید تحلیل وضعیت ما در خصوص وضعیت توسعه‌یافتگی و نسبت‌اش با خشونت را دشوار کند. ولی به استثنای برخی وقایع، تا جایی که به مردم برمی‌گردد در ایران هم، انواعی از خشونت کاهش یافته است، هرچند به دلایلی که گفتم انواع دیگری از خشونت را هنوز شاهد هستیم.
مؤسسه گالوپ در یکی از گزارش‌های خود، ایران را جزو کشورهای عصبانی ارزیابی کرده است. آیا می‌توان نسبتی بین عصبانی بودن و افزایش خشونت در یک جامعه برقرار کرد؟
عصبانی بودن در مورد ایرانیان امروز قابل‌فهم است و توضیح و توجیه آن برای من به هیچ وجه دشوار نیست. هر چند که ممکن است خیلی هم به خشونت منجر نشود یا حتی تا حدودی هم منجر شود. عصبانی بودن لزوماً با خشونت یکی نیست. شما ممکن است عصبانی باشید و خشونت بورزید یا عصبانی نباشید ولی باز خشونت بورزید یا به تعبیری «خشونت خونسردانه» انجام دهید که اتفاقاً بدتر هم هست. بنابراین، برداشت من این است ما به میزانی که از شاخص‌های توسعه فاصله داریم، احتمالاً به همان میزان هم خشونت داریم و شاید حتی کمتر.
من به هیچ وجه خشونت را یکی از ویژگی‌های ایرانی‌ها ندیدم و نمی‌دانم. ولی چون وضعیت ما از برخی جهات مدیریت کلان در جهان منحصر به فرد است شاید این عصبانیت‌ها تعجبی نداشته باشد.

 

http://www.bookcity.org/detail/20463