کد مطلب: ۲۲۸۱۱
تاریخ انتشار: سه شنبه ۲۷ آبان ۱۳۹۹

سیس نوتبوم از دید رودیگر سافرناسکی (نویسنده و فیلسوف آلمانی)

سیس نوتبوم، زاده ۳۱ جولای ۱۹۳۳، رمان نویس، شاعر و روزنامه نگار هلندی است.او علاوه بر نویسندگی مستقل، در سال‌های ۱۹۵۷ تا ۱۹۶۰ با مجله ی Elsevier و در سال های ۱۹۶۸ تا ۱۹۶۱ با روزنامه ی Volkskrant همکاری می کرد. او همچنین در سال ۱۹۶۷، سردبیر بخش گردشگری مجله ی Avenue شد.فیلیپ و دیگران اولین رمان نوتبوم در سال ۱۹۵۴ انتشار یافت و جایزه‌ی آن فرانک را از آن خود کرد.


فیلیپ و دیگران

رمان «فیلیپ و دیگران» نوشته سیس نوتبوم با ترجمه سامگیس زندی منتشر شد. نویسنده در این رمان، داستان سرگردانی‌های خود را در اروپا، از پرووانس فرانسه تا قطب شمال تعریف می‌کند. این کتاب اثری است شاعرانه درباره جوانی که در جاده‌ها و بیراهه‌های اروپا با اتواستاپ سفر می‌کند. او در جست‌وجوی فضای دیگری است؛ در جست‌وجوی بهشت، در جست‌وجوی یک دختر چینی. سفرش او را با دیگران روبه‌رو می‌کند. بالاخره فیلیپ نزد عموی پیری بر می‌گردد که الهام‌بخشش برای شروع این سفر بود. وقتی عمویش می‌پرسد: «برای من چه آوردی؟» فیلیپ پاسخ می‌دهد: «عمو چیزی برایتان نیاورده‌ام.» سفر بزرگ‌ترین دستاوردش بود و برای نوتبوم همیشه همین‌طور بوده است. این رمان برای اولین‌بار در سال ۱۹۵۵ منتشر شد و در سال ۱۹۵۶ جایزه «آن فرانک» را برای نویسنده‌اش به ارمغان آورد. رمان «فیلیپ و دیگران» در ۱۳۴ صفحه و به قیمت ۳۵ هزار تومان از سوی انتشارات فرهنگ آرش منتشر شده است.

  رودیگر سافرناسکی (نویسنده و فیلسوف آلمانی)

 سیس نوتبوم در سال ۱۹۵۴ در ۲۰ سالگی، رمان فیلیپ و دیگران را نوشت. همانطور که خودش می گوید، در آن زمان هنوز چیز زیادی از دنیا ندیده بود. در آن روزها این کتاب توجه بسیاری را به خود جلب کرد، چون کتاب فوق العاده سرزنده و عاشقانه ای بود و به دور از سنت واقع گرایانه ادبیات هلندی. افسون این رمان تا شهر کوچک روتویل در جنوب غرب آلمان نفوذ کرد. در سال ۱۹۶۲ من دانش آموزی نوجوان بودم که در یک کتابفروشی کوچک به این کتاب شگفت انگیز برخوردم. رمان به آلمانی با نام «بهشت نزد همسایه» ترجمه شده بود. احساس آنی من این بود که من یک کتاب پیدا نکرده بودم، آن کتاب مرا پیدا کرده بود. احتمالاً هر زمان تصادف در خواندن کتابی نقش داشته باشد چنین حسی هم خواهد بود. این اثر محبوبترین رمان من شد. اشتیاق من به دوستانم هم سرایت کرد. هر بارکه عاشق می شدم این رمان را می خواندم. ای.تی. آ هوفمن یکبار گفته بود باید دعا کنیم پروردگار مهربانمان اجازه دهد کتاب هایی که در دل می نشینند مانند قارچ رشد کنند.

کتاب هایی هست که چنان آدم را به درون داستان می کشند که تصور می کنید  نویسنده هم درون آن ناپدید شده است. در دهۀ شصت و هفتاد دیگر خبری از نوتبوم نبود. فکر کردم او مرده است. اما مهم هم نبود، چنین کتابی اثر یک زندگی کامل بود، باید همین کافی بوده باشد. در سال ۱۹۸۸، یک روز همسرم که برای او هم رمان «بهشت نزد همسایه» را خوانده بودم گفت: اما نوتبوم هنوز زنده است، قرار است امشب یکی از رمانهایش را در یک کتابفروشی بخواند! رمان تشریفات در هلند و آلمان منتشر شده بود اما من از آن غافل شده بودم. شب خودم را به کتابخوانی رساندم و وقتی بعداً کتاب مستهلک «بهشت نزد همسایه» را جلوی نویسنده گذاشتم تا امضایش کند او کتاب «بیوگرافی شوپنهاور» مرا از جیبش در آورد. نوتبوم آن را از همان کتابفروشی خریده بود، البته بدون شناختن من. پس از اینکه سالها، در خیالم با این حس زندگی کرده بودم که این چه کتابی ست که از راه دور اثر جادویی اش پایۀ دوستیمان را گذاشته است؟ در واقع آن شب دوستی ما آغاز شد.

داستان فیلیپ که با اتو استاپ در اروپا سفر می کند و به غریبه هایی بر می خورد و به دنبال دختری می گردد با چهرۀ چینی که هرگز او را ندیده و فقط داستانش را از یک راهب رهگذر شنیده است. او سرانجام دختر را پیدا می کند، اما فقط برای اینکه دوباره از دستش بدهد. یک کتاب عاشقانه که نویسنده برایش شعاری از پل الوارد انتخاب کرده است: «من خواب می بینم که خواب می بینم.» که در اینجا معنی، هنر به تعویق انداختن بیداری را ارائه می دهد. آنچه در این رمان غالب است، تسلط شعر بر رمان است. دختر چینی در داستان ماونتر راهب، در داستان فیلیپ، در داستان نوتبوم جوان، سه بار محفوظ مانده از واقعیت خارج داستان، داستانش را بازگو می کند. دختر داستانش را می گوید وروی شن دایره ای می کشد، قلمرو جادویی، جایی که یک غارت غیر قابل تحمل، بر منظره حاکم می شود، همه چیز نفس می کشد و با او زندگی می کند، این غیر قابل تحمل است. این برای راهب فراری خیلی زیاد است، او دایرۀ جادویی را می شکند و حالا دختر چینی فقط می تواند او را از پشت سرش صدا کند: «تو می ترسی چون دنیایت، دنیای امن تو، جایی که می توانی همه چیز را به جا بیاوری، دور شده است، چون حالا می بینی همه چیز دارد دوباره خلق می شود، در هر لحظه و آنها زنده هستند. شماها همیشه فکر می کنید دنیایتان واقعیت دارد، اما این درست نیست، مال من هست، یک زندگی در پس زندگی اول، این واقعیت روشنی ست. یک زندگی ملموس که حرکت می کند، آنچه می بینی، آنچه شما می بینید مرده است.»

باور شادی آفرین یک جادوی شاعرانه که آن را در داستانهای بعدی سیس نوتبوم، نمی توان یافت. میل و آرزو به محو شدن در تصاویر خود، بعداً به طعنه ای مبدل می شود که واقعیت و شعر به وسیلۀ آن یک دیگر را توجیه می کنند.

می توان گفت که سرنوشت عاشقانۀ تاریخی یک بار دیگر توسط یک نویسندۀ مدرن، سیس نوتبوم به اوج کشیده شده است: اصطکاک بین میل عاشقانه و طعنۀ عاشقانه.

یک بار نوالیس گفته بود: «برای اینکه چیزی را رمز آلود کنم، آن را عاشقانه می کنم. و او از این طریق رموز همۀ عاشقانه ها را فاش می کند. رمانتیسم، عاشق رمز آلودی و معجزه آسایی ست، اما این را هم می داند معجزه یا راز را پیدا نخواهد کرد، بلکه اختراعش خواهد کرد، طعنه در اینجاست که آگاه هستیم داریم اختراعش می کنیم، در حالیکه معصومانه فکر می کنیم داریم چیزی کشف می کنیم. نگرش راوی در فیلیپ و دیگران، در مقابل فعل و انفعال اختراع و کشف کردن. طنز نیست، مالیخولیاست. او می خواهد طلسمها در چیزها و مردم وجود داشته باشد و آگاهانه قرار نگرفته باشد. برای او تجربۀ مایوس کننده ای است که واقعیتی زیر واقعیتی دیگر شاید فقط می تواند در تخیل ما وجود داشته باشد.

رمانتیسم تنش بین واقعیت و تخیلات و سایر دوگانه های هستی را تفسیر کرده است. هوفمن رمانتیسم را اینطور تعریف می کند: اغلب شخصیتهایی را ارائه می دهد که زیاد کامل نیستند و به این خاطر، همیشه به طرف خارق العاده می گریزند. مثل فیلیپ در داستان نوتبوم که بارها و بارها، عاشق زنهایی می شود که تعریفشان را شنیده، یا عکسشان را دیده است. این یک بن مایۀ رمانتیک است، مثل فیلیپ که داستانی راجع به دختر چینی از راهب رهگذر، ماونتر می شنود و در واقعیت دنبال او می گردد. دوگانگی همه هستی، تنش بین واقعیت و خیالات، از زندگی رقصی می سازد بر روی یک بند سست که هر لحظه ممکن است از روی آن بیفتی: در دنیای تخیلی هرمسی۱ که نایاب هم هست، در یک جنون شاعرانه، در یک دنیالی بستۀ خیالی؛ تو در دنیای خیالاتت به دور خود می چرخی و سعی می کنی واقعیت را به داخل راه ندهی، دور خودت یک دایرۀ جادویی رسم می کنی، یک سیستم ایمنی که لزوم واقعیت را حذف می کند. اما اغلب اوقات تو را به دنیای همگن هرمسی اما بسیار ظالمانه تر از یک واقعیت هوشیارانه میفرستد که فقط وظایف دنیای خارج را می شناسد. پس این جنون عقلانی یک واقعیت تلخ است.

یکی غرق درخیالات و دیگری در واقعیت.

 آنها نمی توانند با تنش خرد کنندۀ بین خیالات و واقعیت کنار بیایند، دوگانگی که هوفمن تعریف می کند: «یک دنیای درونی هست و نیروییی معنوی که آن را زیر درخشش کامل زندگی کامل با وضوح کامل نشان می دهد، اما این میراث زمینی ماست که درست همان دنیای خارجی که ما درونش زندانی هستیم، مثل اهرمی آن نیروی نامبرده را به حرکت در میاورد.

پدیده های درونی در حلقه هایی ناپدید می شوند که از پدیده های خارجی اطراف ما و بالای سرمان شکل گرفته اند که در آن فقط روح، تاریکی و تردیدهای اسرارآمیز شناورند. آگاهی از دو گانگی، مُهرش را بر بالای رمان فیلیپ و دیگران زده است: نه تخیل به واقعیت تسلیم می شود و نه واقعیت به تخیل. تنش بین آن هاهمچنان باقی می ماند و با حس دلتنگی، تحمل می شود.

 روح این رمان به طرزی رقت آور، برای طنز ملایم بین تضادهای دردناک زیادی جدی است. عمو الکساندر حیرت انگیز با کلاه یهودی و حلقه اش، طلا و زمردها و یاقوتها که برنز و نگین های سبز و قرمزند، عمویی که در اولین ملاقات به پسر درسی داده بود که او هرگز فراموشش نمی کرد: او گفت: ما خدایان شکست خورده هستیم، ما به دنیا آمده ایم تا خدا شویم و بمیریم، این جنون است. (...)

 اما ما همیشه در جایی گیر کرده ایم. عمو ساکت شد و کمی بعد بلند شد و گفت: «بیا می رویم جشن بگیریم.»

 بعد یکی از «جشنهایی» گرفته می شودکه رمان با آنها تزیین شده است همانطور که با گل ها.

جشن چیست؟ آیین کوچک و محترمانه ای ست که تردیدهای اسرار آمیزی را که هوفمن راجع به آن حرف میزند، به تصویر می کشد، چیزی که در عین حال که بسیار جذاب و دلپذیر است، ساده و متعالی هم هست، درست چیزی که فیلیپ می خواهد: موقع شب سوار اتوبوس بشود، یا کنار آب بنشیند، (...) زیر باران راه برود و گاهی کسی را ببوسد. «

 اولین جشن را فیلیپ با عمویش، آنتونین آلکساندر می گیرد و آخری را با دختر چینی که موقع شب در نیهاون نزدیک کپنهاگ سوار قایق می شوند. روی یکدیگر اسم می گذارند و از ثمره هایشان استقبال می کنند، نویسنده ها و آهنگسازهایی که دوست دارند. عاقبت، چند پیرمرد قایق سوار احاطه شان می کنند، یک ارکستر کوچک، ویوالدی مو قرمز، اسکارلاتی با کلاه گیس نقره ای اش زیر نور ماه. موسیقی که تمام می شود، صدای زمزمۀ مردان قایق سوار را می شنوند و نزدیک صبح، شهر که بیدار می شود، قایق ها دور می شوند و آنها از کنار آب به طرف مردم بر می گردند. در چنین جشنی تا چه اندازه واقعیت نهفته است؟

 در این اولین رمان، جشنها، مراسمی هستند که با نیروی تخیل جان گرفته اند مثل اینکه از زندگی روزمره بریده شده اند. دایره ای که دختر چینی روی شن ها دور خودش می کشد، سمبل آن است. اما قدرت تخیل می تواند حتی قدرتمندتر باشد، نه تنها یک دایرۀ جادویی را به خود جذب می کند، بلکه واقعیت را طوری می آلاید که در نهایت آن چیز ساختگی و رویا یی تبدیل به چیزی می شود که دیگر بدون لگدمال کردن واقعیت نمی تواند ارزشمند باشد.

همین کشف، آثار بعدی نوتبوم را مشخص می کند. او در مقاله ای در باره ادبیات اروپا می پرسد، شخصیت های واقعی چگونه می توانستند مسائل زندگی کوتاه و پیچیده شان را برای یکدیگر تعریف کنند، چنانچه لغت های کلیدی را در اختیار نداشتند که اشخاص داستان، در قالب اسم خودشان، مدام به زبان می آورند؟

آیا ممکن بود در بارۀ تردیدی صحبت کنیم بدون آنکه هملت را از خواب بیدار کنیم؛ اگر دن ژوان حاضر نبود شب و روز اضافه کاری کند، کسی می توانست بعضی از شکل های بی خیالی را بشناسد؛ در پشت هر روزنامه نگار درجه سومی که فکر می کرد باید از بوروکراسی یا وحشتناکی دولت خودکامه چیزی حس کند، یوزف ک۲ نایستاده است؟

 به راستی: ما نمی توانیم طبیعتمان راز فرهنگمان جدا کنیم. آنچه را که ما همچنان ادامه می دهیم، نیز طرز روبرویی با خودمان، در افقی از داستانهای ساخته شده رخ می دهد که اثرش را بر رویمان، پیش خود مان نگه می داریم. تا مدتها پیش از این، برای توجیه وسوسه ها و عقده های تاریکمان همیشه به داستان حماسی اودیپوس اشاره می کردیم، ما بدون اودیپوس میتوانستیم به عقدۀ اودیپوس پی ببریم؟ نه فقط در روانشناسی در سیاست هم این داستان حاکم است. سوسیالیسم یا فاشیسم واقعی، اختراعات، اسطوره های بزرگ و هولناکی بودند که واقعیت را سازماندهی و تصرف کرده بودند.

 هر جا را که نگاه کنیم، تخیل را می بینیم. مردمانی که از صبح زود تا دیروقت تلویزیون تماشا می کنند در چه جور دنیایی زندگی می کنند؟ واقعیت در عصر ارتباطات تا چه اندازه واقعی ست؟ عالم داستان های تخیلی در حال گسترش است و به احتمال قوی قدرت و تاثیر شعر موقعیت سختی را می گذراند، زیرا آنها رقابتی شدید هرچند بی اهمیت دارند.

 وقتی نوتبوم در کتابش راجع به اسپانیا، «میانبربه سانتیاگو»، به سروانتس می اندیشد، دورۀ قهرمانانه ادبیات را به خاطر می آورد، زمانی که سروانتس فرمانروای بی رقیب دنیای تخیلی بود. نوتبوم تعریف می کند، هر بار می خواهد رد پای سروانتس را دنبال کند به رد پای دن کیشوت، دولسینا، سانچو پانزا می رسد. مثل این که در واقع آنها زندگی کرده اند و نه سروانتس. در بارۀ دن کیشوت به هر حال این را می دانیم که چه قیافه ای داشت، نه در مورد سروانتس و خانۀ دولسینا، با فضای گرم و خوشایندش را هنوز هم می توان دید. برای کسی که زندگی اش ر با نوشتن گذرانده لحظۀ شگفت انگیزی ست. ورود به خانۀ کسی که هرگز وجود نداشته موضوع کوچکی نیست. دن کیشوت همانطور که مشهور است در خیالات خود سرگردان است: آسیاب های بادی را غول می پندارد. اما از آنجا که شوالیه با آن قیافۀ رقت آورش اکنون واقعی تر از خالقش است پس تخیل در پایان پیروز است.

با میانبری از تاریخ پذیرش، به دن کیشوت به عنوان یک قهرمان تخیلی حق داده شده است: آنها آسیاب نبودند، غول بودند. و او به آنها غلبه کرده بود. نوتبوم چنین ایده ای را پرورده است که در ضمن به سوی دیگر رمانتیسم فرود آمده است، از دلتنگی به طنز ملایم.

وقتی که من او را ملاقات کردم در چنین وضعیتی بود. از اینکه با بی میلی در بارۀ کتاب اولش حرف می زد تعجب کردم. او آن را یک کتاب رویایی می نامید. حس می کردم لازم است از کتاب در برابر نویسنده اش دفاع کنم. شنیده بودم برای دانشجوهای برکلی هم همین رخ داده بود: او تعریف کرد: «آانها از دست من عصبانی شده بودند، ناگهان حس کردم که نویسندۀ آن زمان بین آنها نشسته بود و در مقابله با من، نویسندۀ پیر طرف آنها را انتخاب کرده بود.»

چه اتفاقی در آن میان افتاده بود؟ نوتبوم تعریف کرد که چطوربه نوشتن آن رمان رسیده بود و چه از آن بیرون آمده بود. او مدرسۀ صومعه کاتولیکی را زود هنگام ترک کرده بود، به همین خاطر راهبهای فراری یا غیر فراری با قصه هایشان حرف می زنند برای همین هم متافیزیک را به بازی می گیرند؛ او با آنجا سازگار نبود، مراسم جلبش می کرد، اما نه خشک اندیشی. نوتبوم اولین حقوقش را از بانکی در هیلورسوم دریافت کرد. بعد از یک سال، در سال ۱۹۵۳ پس از یک اتواستاپ به فرانسه، اولین بخش فیلیپ و دیگران را نوشت، یک ناشر به رمان علاقمند شد و به نوتبوم پول پیش پرداخت و او رمان را تمام کرد. که در هلند مورد توجه زیادی قرار گرفت و سیس نوتبوم با آن کتاب معصومانه اش یک باره نویسنده شد.

تا اندازه ای مشهور و ستوده در آمستردام راه می رفت، خودش می گفت: «مردی با پز عالی جیب خالی.» با کت مخملی، شال رنگارنگ و یک عصا در آمستردام قدم می زد. طولی نمی کشد، نوتبوم ناپدید می شود، در پی یکی از شخصیت های رمانش، یک دختر سورینامی به راه می افتد، به عنوان کمک ملوان، راهی دریای کارائیب می شود، شعر می نویسد، قصه های کوتاه و گزارش سفری. اما آن کتاب شاعرانه، سبک و پر مانند بر پشتش سنگینی می کند. سعی می کنم آن را درک کنم: انتشار اثر نوعی سلب مالکیت هم هست. چیزی را که نویسنده نشان داده است، حالا از بیرون به سویش می آید و به نوشتن مجبورش می کند، فقط به این دلیل که او یک بار این کار را کرده است.

 آن مرز خطرناک بین ادبیات و دروغ، بهره بردن از وسواس های خود. در هر صورت، سیس نوتبوم، باید خودش را از چنگ اولین رمان خلاص می کرد و آنگاه رمان دومش در سال ۱۹۶۳ منتشر می شود که موضوع آن به طور مبهم بیزاری از ادبیات است: «شوالیه مرده است.» نوتبوم این رمان را خداحافظی با ادبیات می نامد. من فکر می کردم همه چیز گفته شده و گفتن چیز دیگری امکان پذیر نیست آنچه خطا بود این که هفده سال بدون نوشتن سپری شد. او شعر و گزارش های سفری شاعرانه منتشر کرد، ژانر جدیدی که او آن را شکوفا کرده است. با خداحافظی موقتی او با ادبیات، فاصله ای را گرفت که لازم بود تا دوباره بتواند با سبکبالی، دانش و طنازی به سوی رمان برگردد.

 اگر همه چیز گفته شده است، می توانی سعی کنی چیزی در بارۀ آنچه گفته شده بگویی. در سال ۱۹۸۰ کتاب تشریفات ظهور می کند. آن روزها در هلند صحبت از بازگشت سیس نوتبوم به رمان نویسی بود. این رمان را ماری مک کارتی۳ با رمان نابوکوف مقایسه کرده بود که برای نوتبوم ستایش زیادی محسوب می شد.

البته طرح آن بسیار گسترده تر بود. این داستان، ترانه ای از ظاهر و وجود انسان و خیلی بیشتر از آن که او حذفش کرده است. از انتشار رمان نبوغ آمیز فیلیپ و دیگران تا انتشار تشریفات، بیست سال فاصله افتاده بود، اما پیوستگی بینشان روشن بود. وقفه، بیانگر این حس است: میل و دلتنگی کاملاً محو نشده اند، آرام گرفته اند. رابطۀ رمان تشریفات با رمان اول کاملاً آشکار است. در رمان فیلیپ و دیگران؛ جشنی شاعرانه با همۀ تشریفاتش برگزار می شود. و در رمان تشریفات نقل می شود که چطور مردم روزگار ما در جزایرکوچک معنی دارشان که همان تشریفات است، از زندگیشان بیرون کشیده شده و بسته می شوند - با وجود جریان تند یا کند زمان که سرانجام همه چیز را خواهد بلعید. آنچه در رمان هم اتفاق می افتد- یک نوع صدا همچنان شنیدنی می ماند که از آهنگهای مختلف زندگی بلند می شود. این رمان یک فضیلت ادبی و ظریف با موضوع هستی و هیچ است.

در جنوب مراکش در حاشیه بیابان ناگهان وحشت بر او مستولی شده بود، وحشتی که سال ها بعد ادامه پیدا می کند: این نا امیدی ناگهانی که ما در پوچی بی حد و حصری به هم چسبیده ایم، باطل شده، حقیر و در عین حال به شکلی مسخره مطمئن از معنای خودمان. در فیلیپ و دیگران، ما در مهمانی های ظریف و تردی شرکت می کنیم و اجازه داریم در برگزاری جشن همراهی کنیم، مثل رسیدن زمین به آسمان. اما در تشریفات، ما تماشاگر بازی هستیم در سالنی آکنده از بی معنایی. در این دنیای زیبا و خالی، کسی که با بقیه جهان متفاوت است، به خود کوچک خودش چسبیده است که آن را با تشریفات سختی که گذر زمان آن را به چالش می کشد توصیف می کند، عصیان علیه خواسته های دنیا. وکسی هم هست که می خواهد از شر خود خلاص شود. او به دنبال پوچی، تائو است. عصیان علیه شرایط من بودن. یک فنجان چای خالی هنوز کاملاً خالی نیست، او آن را می شکند و خود را از زندگی بیرون می کشد. راوی داستان کسی ست که با بقای خود راه زندگی اش را پیدا کرده است.

 او درد نیای دهۀ هفتاد آمستردام قدم می زند، به آیین دیگران نگاه می کند، جذابیتی را که از آن سرچشمه می گیرد و میل به مقاومت در برابرش را حس می کند. تشریفات یک کتاب گیج کننده نیست، اما بخش هایی هست که می توانی شرط ببندی هر لحظه فیلیپ و دختر چینی هم پدیدار خواهند شد. برای من فیلیپ آن اولین رمان جادویی، هنوز نمرده و در همۀ کتاب های نوتبوم ظاهر می شود، به خصوص در جایی که صحبت از تشریفات و جشن هست، روحی ست که بارها برمی گردد. مطمئنا، پیرتر شده است، مثلاً به پیری راوی در رمان «در کوههای هلند» که خود را روی یک نیمکت کلاس مدرسه ای جمع کرده و قصه اش را روی کاغد آورده است و حالا می ترسد بچه ها از تعطیلات برگردند و ببینند که او هنوز آنجا نشسته است، آن مرد سالخورده را که شاید کمی بوی مرگ گرفته است «و درست به همین دلیل، می خواهد در دنیایی زندگی کند که قوانین گندیدۀ سالخوردگان اعتباری ندارد و هنوز هیچ داستانی نیست که کاملاً درست باشد؛ دنیایی که در آن هنوز باید همه چیز رخ دهد.»

راوی در حیاط مدرسه قدم می زند. آنجا بچه ها با گچ مربعی برای لی لی بازی کشیده اند. آلفونسو تیبورن دمندوزا، نام راوی این است که قواعد بازی یادش نمی آید، شروع به پریدن روی یک پا می کند، بین آسمان و زمین، با حس شادی بی اندازه ای که می تواند یک داستان را تا آخر آن ببافد.

در یک روز یکشنبه، وقتی روی شن های مارک برندنبورگ قدم می زدیم و در بارۀ اولین رمانش صحبت می کردیم او گفت: «یک بار می خواهم در بارۀ خدا بنویسم.» و چشمک زد نمی دانم در اثر نور آفتاب بود، یا داشت شوخی می کرد.

 



۱. حکمت هرمسی: در دیدگاه هرمس نظام هستی مانند موجودی زنده است که تمام اجزا و ساحت های آن بهم وابسته اند و هر قلمرو پایین تر تقلیدی از قلمرو بالاتر است

۲. شخصیتی از رمان محاکمه اثر کافکا، نویسنده او را آنچنان حقیر می دانست که نامی برایش نمی گزیند. او را بدون هیچ پیشینه ای عاقبت در سگ دانی شهر اعدام می‌گرددو ننگش تا ابد باقی می‌ماند

۳. نویسنده و روزنامه نگار آمریکایی

 

0/700
send to friend
مرکز فرهنگی شهر کتاب

نشانی: تهران، خیابان شهید بهشتی، خیابان شهید احمدقصیر (بخارست)، نبش کوچه‌ی سوم، پلاک ۸

تلفن: ۸۸۷۲۳۳۱۶ - ۸۸۷۱۷۴۵۸
دورنگار: ۸۸۷۱۹۲۳۲

 

 

عضویت در خبرنامه الکترونیکی شهرکتاب

Designed & Developed by DORHOST