کد مطلب: ۲۲۶۸۹
تاریخ انتشار: سه شنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۹

داستان «دوست»

مترجم: بهمن بلوک‌نخجیری

لئونید نیکلایویچ آندریف، نویسنده سرشناس روس، نماینده برجسته عصر نقره ادبیات روسی و پدر اکسپرسیونیزم روسی در روز ۹ (۲۱) اوت ۱۸۷۱ در شهر آریول (Орёл) در خانواده ای متوسط به دنیا آمد. او در کودکی به مطالعه علاقه مند شد. از سال ۱۸۸۲ تا ۱۸۹۱ در مدرسه کلاسیک شهر تحصیل می کرد و از مطالعه آثار شوپنهاور و هارتمن لذت می برد. شور و شوق جوانی و قوه تخیل قوی او باعث شدند، که رفتارهای بی پروایی از وی سر بزند. برای مثال در سن ۱۷ سالگی تصمیم گرفت نیروه اراده خود را بیازماید و بدین منظور هنگامی که لوکوموتیو در راه حال نزدیک شدن بود، بین ریل ها دراز کشید، اما آسیبی به وی نرسید.

با اتمام دبیرستان وارد دانشکده حقوق دانشگاه سن پترزبورگ شد. با آنکه پس از مرگ پدر وضعیت مالی خانواده متزلزل شده بود، اما او به مصرف بیش از حد الکل روی آورد. بعضی وقت ها مجبور می شد گرسنگی بکشد. در سن پترزبورگ کوشید اولین داستان هایش را بنویسد، اما به گفته خودش همه آن ها را با خنده و تمسخر از بخش سردبیری پس فرستادند.

 

به دلیل عدم پرداخت دستمزد آنجا را ترک کرد و وارد دانشکده حقوق دانشگاه مسکو شد. در مسکو به گفته خود آندریف: «زندگی از لحاظ مادی بهتر بود، رفقا و کمیته کمک می کردند».

 

دوست 

وقتی که شب، دیر هنگام زنگ در خانه خود را زد، اولین صدایی که پس از زنگوله به گوشش رسید، پارس بلند سگش بود، که در آن هم ترس از غریبه و هم احساس شادی از آمدن او را می شد حس کرد. بعد هم صدای محکم گالش ها و غژغژ پایین کشیده شدن چفت در را شنید.

وارد خانه شد و لباسش را در تاریکی درآورد، در حالی که حضور ساکت زنی را در نزدیکی خود احساس می کرد. پنجه های سگ به آرامی بر زانوانش کشیده می شد و زبان پرحرارتش دست یخ کرده اش را می لیسید.

صدایی در خواب و بیداری با لحنی رسمی توام با همدردی پرسید: -خب، چی شد؟

ولادیمیر میخایلیچ خیلی کوتاه جواب داد: -هیچی. خسته شدم. و به اتاقش رفت.

به دنبال او سگ در حالی که پنجه هایش را روی کف جلا خورده اتاق می کشید، وارد شد و روی تخت خواب پرید. وقتی نور چراغ تمام اتاق را کاملاً روشن کرد، نگاه ولادیمیر میخایلیچ با نگاه سگ با آن چشمان سیاهش در هم آمیخت. چشم ها می گفتند: بیا و نوازشم کن. و برای اینکه خواسته خود را بهتر به او بفهماند، پنچه های جلویی خود را دراز کرد و سرش را به حالت کج روی آن ها گذاشت، پشتش را به آرامی بالا داد و دمش را مثل دستگیره ارگ دستی چرخاند.

ولادیمیر میخایلیچ گفت: تو تنها دوست منی! و دستی به موهای سیاه براقش کشید. و انگار به خاطر فوران احساسات بود، که سگ به پشت افتاد، دندان های سفیدش را نشان داد و با شادی و هیجان زوزه خفیفی کشید. ولادیمیر میخایلیچ هم آهی کشید، نوازشش کرد و با خود اندیشید، که در این دنیا کس دیگری نیست، که او را دوست داشته باشد.

ولادیمیر میخایلیچ مواقعی که زود برمی گشت و از فرط کار خسته نبود، مشغول نوشتن می شد و آن وقت سگ جایی روی صندلی نزدیک او دراز می کشید و خودش را جمع می کرد. هر از گاهی یکی از چشم های سیاهش را می گشود و در حالت خواب و بیداری دمش را به این طرف و آن طرف می چرخاند. و وقتی ولادیمیر میخایلیچ به هیجان آمده از جریان خلق اثر ادبی، درمانده از آلام قهرمانانش و به نفس افتاده از انبوه افکار و صور خیال شروع به راه رفتن در اتاق می کرد و پشت سرهم سیگار می کشید، او با نگاه ناآرام خود دنبالش می کرد و دمش را با شدت بیشتری به این طرف و آن طرف می چرخاند.

از سگ می پرسید: «فکر می کنی من و تو بتوانیم مشهور شویم واسیوک؟» و او هم دمش را به علامت تایید تکان داد.

-آن وقت می توانیم جگر بخوریم، درست می گویم؟

سگ جواب داد: «درست می گویی» و با ملاحت بدنش را کش می داد؛ او عاشق جگر بود.

ولادیمیر میخایلیچ اغلب اوقات مهمان داشت. در این مواقع خاله اش که با او زندگی می کرد از همسایه ها ظرف می گرفت، راه به راه بساط سماور را پهن می کرد تا با چای از آن ها پذیرایی کند، می رفت ودکا و کالباس می خرید و در حالی که اسکناس یک روبلی چرب و کثیف را از ته جیبش بیرون می آورد آه بلندی می کشید. در اتاق مملو از دود سیگار صداهای بلندی به گوش می رسید. بحث می کردند، می خندیدند، حرف های خنده دار و بامزه می زدند، از سرنوشت خود گله می کردند و به یکدیگر حسادت می ورزیدند؛ به ولادیمیر میخایلیچ نصیحت می کردند، که ادبیات را کنار بگذارد و به کار دیگری مشغول شود؛ کاری که پرمنفعت تر باشد. بعضی ها می گفتند باید تحت درمان قرار گیرد، بعضی هم گیلاس های مشروب خود را به گیلاس مشروب او می زدند و از مضرات ودکا برای سلامتیش صحبت می کردند. شدت بیماری او چنان بود، که مدام حالت عصبی داشت. به همین خاطر است، که به افسردگی شدید دچار شده، به همین خاطر است، که در زندگی به دنبال چیزهای غیرممکن می گردد. همه او را «تو» خطاب می کردند و در صداشان حس همدردی پیدا بود. از روی دوستی دعوتش کردند تا با آن ها برای ادامه شب نشینی و میگساری به حومه شهر برود. و هنگامی که او شاد و سرمست خانه را ترک می کرد، بلندتر از همه فریاد می کشید و بی دلیل می خندید، دو جفت چشم مشایعتش می کردند: چشمان خاکستری خاله اش با خشم و ملامت و چشمان سیاه سگ با محبت و نگران.

به خاطر نمی آورد، که در حالت مستی و حوالی صبح هنگام بازگشت به خانه با سر تا پای آغشته به گل و گچ و درحالی که کلاهش را گم کرده بود، چه کار کرده است. بعداً مطلع شد، که حین میگساری به دوستانش ناسزا گفته و در خانه به خاله اش که اشک می ریخت و می گفت دیگر طاقت چنین زندگی را ندارد و خودش را دار خواهد زد توهین کرده و سگ را به خاطر اینکه به طرفش نیامده و تا دم تکان دهد آزار داده است. وقتی که سگ وحشت زده و لرزان دندان هایش را نشان داده بود، او را با کمربند خود زده بود. روز بعد فرا می رسید؛ ساعات کار روزانه برای همه به پایان رسیده بود و او مریض و رنجور تازه بیدار می شد. قلبش در سینه نامنظم می زد و گاهی از حرکت بازمی ایستاد. همین هم باعث می شد، که وحشت از مرگ قریب الوقوع تمام وجودش را فرابگیرد و دست هایش بلرزد. از پشت دیوار در آشپزخانه صدای پای خاله اش به گوش می رسید. صدای قدم هایش در همه جای آپارتمان خالی و سرد پخش می شد. او بدون اینکه کلمه ای با ولادیمیر میخایلیچ حرف بزند، در سکوت با چهره ای عبوس و بدون اینکه او را بخشیده باشد، آب جلویش گذاشت. او هم ساکت بود و به لکه کوچکی روی سقف نگاه می کرد، که مدت ها پیش توجهش را به خود جلب کرده بود. با خودش فکر می کرد، که دارد زندگیش را به آتش می کشد و هرگز به شهرت و سعادت دست نخواهد یافت. خودش را آدمی بی ارزش، ضعیف و بی نهایت تنها تصور می کرد. این دنیای بیکران مملو از آدم های در حال جنب و جوش بود و حتی یک نفر هم نبود که پیش او بیاید و در آلامش، افکار غیرمنطقی و بلندپروازانه اش در مورد شهرت و باور کشنده بی ارزش بودن با او شریک شود. با دست لرزان و خطاکارش پیشانی سردش را ‌گرفت و پلک هایش را به هم ‌فشرد، اما با وجود اینکه آن ها را محکم به هم ‌فشرد تنها قطره اشکی بیرون ‌چکید و از گونه ای که هنوز بوی بوسه های تباه شده را در خود داشت، پایین ‌غلتید. و وقتی دستش را پایین ‌آورد، روی پیشانی دیگری ‌افتاد؛ پیشانی پشمالو و صاف. و نگاه مه آلوده از اشکش به چشمان سیاه و پرمحبت سگ ‌افتاد و صدای نفس های آهسته اش را در گوش خود احساس ‌کرد. متاثر و تسلا یافته از این صحنه زیر لب ‌گفت:

-دوست من، تنها دوست من! ...

وقتی بهبود پیدا ‌کرد، دوستانش به ملاقاتش ‌آمدند و با ملایمت کمی ملامتش ‌کردند؛ نصحیتش ‌کردند و از مضرات ودکا برایش ‌گفتند. اما آن دسته از دوستان که به آن ها در حالت مستی توهین کرده بود، دیگر با او رفت و آمد نمی کردند. متوجه شده بودند، که او قصد نداشته به آن ها بدی کند، اما دیگر دوست نداشتند با مساله ناخوشایندی مواجه شوند. بدین ترتیب در جدال با خویشتن، گمنامی و تنهایی شب های دود آلود و مسموم و روزهای روشن بی شفقت کیفر دهنده سپری ‌شدند. و در آپارتمان خالی اغلب صدای قدم های خاله طنین انداز می شد و از تخت زمزمه ای شبیه به آه شنیده می شد: دوست من، تنها دوست من! ...

و سرانجام از راه رسید. این شهرت فریبنده به گونه ای غیرمنتظره و غیرقابل پیش بینی از راه رسید و آپارتمان خالی را مملو از نور و شادی ساخت. قدم های خاله در میان صدای پای دوستان غرق شد. شبح تنهایی ناپدید و نجواهای آرام قطع شده بود. از ودکا این رفیق شوم آدم های تنها هم اثری نبود و ولادیمیر میخایلیچ دیگر نه به خاله و نه به دوستانش توهین نمی کرد. سگ هم خوشحال بود. صدای پارس کردنش زمان دیدار با او، تنها دوستش، وقتی که دیرهنگام مهربان و شاد و خندان به خانه بازمی گشت، پرطنین تر شده بود و خودش هم لبخند زدن را یاد می گرفت. لب فوقانیش را بالا می کشید، دندان های سفیدش را نشان می داد و دماغش را به طرز مضحکی چروک می داد. با شادی و شیطنت مشغول بازی می شد. وسایل ولادیمیر میخایلیچ را برمی داشت و وانمود می کرد، که می خواهد آن ها را ببرد، اما وقتی ولادیمیر میخایلیچ دست هایش را دراز می کرد تا او را بگیرد، اجازه می داد یک قدم نزدیک شود و بعد دوباره فرار می کرد و چشمان سیاهش از شیطنت برق می زد. گاهی خاله اش را به سگ نشان می داد و داد می زد: «بگیر!» و سگ با تظاهر به خشم به او حمله می کرد و دامنش را گاز می گرفت و نفس نفس زنان از گوشه یکی از آن چشم های سیاه مکار خود به دوستش نگاه می کرد. لبخند خشکی بر روی لب های خاله نقش می‌بست. سر براق سگ را که گرم بازی بود، نوازش می‌کرد و می‌گفت: «سگ خوبیست، فقط سوپ دوست ندارد».

اما شب ها وقتی ولادیمیر میخایلیچ کار می کرد و تنها صدای غژغژ پنجره از آمدوشد خیابان سکوت را می شکست، سگ هشیار و گوش به زنگ جایی اطراف او چرت می زد و با کوچکترین حرکت او بیدار می شد.

او می پرسید: «چه شده برادر، جگر می خواهی؟»

واسیوک به نشانه تایید دمش را به این طرف و آن طرف می چرخاند: «بله، می خواهم».

-خب، کمی صبر کن، می خرم. دیگر چه، دلت می خواهد نوازشت کنم؟ وقت ندارم برادر، وقت ندارم. بخواب.

هر شب از سگ درباره جگر می پرسید، اما همیشه یادش می رفت بخرد. چون سرش پر از برنامه برای خلق آثار جدید و فکر به زنی بود، که عاشقش شده بود. تنها یک بار یادش افتاد، که جگر بخرد؛ شب بود و از کنار مغازه قصابی عبور می کرد. زن زیبایی شانه به شانه او راه می رفت و آرنجش را کاملاً به آرنج او چسبانده بود. ولادیمیر میخایلیچ به شوخی از سگ خود برایش حرف زد و هوش و ذکاوت او را تحسین کرد. کمی ژست گرفت و بعد گفت، که لحظات وحشتناک و دشواری بوده اند، که آن سگ را تنها دوست خود می دانسته و به شوخی از قولی که به دوستش داده بود، گفت؛ اینکه هر وقت خوشبخت شد، برایش جگر بخرد ... و دست دختر را محکمتر به سمت خود فشرد.

او با خنده جواب داد: «شما هنرمند هستید! حتی سنگ را هم وادار به حرف زدن می کنید؛ اما من اصلاً از سگ ها خوشم نمی آید؛ خیلی راحت باعث مریضی آدم می شوند.

ولادیمیر میخایلیچ با این حرف که سگ ها خیلی راحت باعث مریضی می شوند موافقت کرد و در این خصوص که گاهی پوزه سیاه و براق سگش را می بوسیده چیزی به زبان نیاورد.

یک روز صبح واسیوک بیش از حد معمول بازی کرد و شب وقتی ولادیمیر میخایلیچ به خانه برگشت به استقبالش نرفت. خاله گفت، که سگ مریض است. ولادیمیر میخایلیچ نگران شد و به آشپزخانه رفت. در آنجا سگ روی یک زیرانداز نازک دراز کشیده بود. دماغش خشک و داغ بود و چشم هایش تار شده بودند. دمش را تکان داد و با حالتی مغموم به دوستش نگاه کرد.

-چه شده پسر، مریض هستی؟ سگ بیچاره من!

دمش به سختی تکان می خورد و چشم های سیاهش نمناک شده بودند.

-خب، دراز بکش، دراز بکش.

ولادیمیر میخایلیچ با خودش فکر کرد: «باید او را پیش دامپزشک برد، اما من فردا وقت ندارم. خب، حالا می گذرد و خودش خوب می شود». و در رویای سعادتی که آن دختر زیبا می توانست برایش به ارمغان آورد، سگ را فراموش کرد. تمام روز بعد را در خانه نبود و وقتی برگشت، مدت زیادی کورمال کورمال با دست هایش به دنبال زنگ گشت و بعد از آنکه پیدایش کرد، مدت ها سردرگم بود، که با آن وسیله چه کند.

زد زیر خنده: «آه، درست است. باید زنگ بزنم» و آوازکنان گفت: « باز کنید!»

زنگ یک بار به صدا درآمد. صدای گالش ها و غژغژ پایین کشیدن چفت در به گوش رسید. ولادیمیر میخایلیچ زمزمه کنان به اتاقش رفت. مدت زیادی راه رفت، پیش از آنکه متوجه شود باید لامپ را روشن کند. سپس لباس هایش را درآورد، اما مدت ها پوتینش را در دست گرفته بود و طوری به آن ها نگاه می کرد، که انگار به آن دختر زیبا نگاه می کند، که امروز خیلی ساده و از صمیم قلب به او گفته بود: «بله، من عاشق شما هستم». بعد از آنکه دراز کشید هم چهره بشاش او مدام جلوی چشم هایش بود. تا اینکه متوجه شد پوزه سیاه و براق سگ را در کنار خود حس نمی کند و دردی شدید این پرسش را همچون دشنه در قلبش فرو کرد: «پس واسیوک کجاست؟» از اینکه آن سگ بیمار را فراموش کرده بود، شرمنده شد. اما با خود اندیشید، که مساله خاصی نیست؛ چون این اولین باری نبود، که واسیوک مریض می شد و جای نگرانی نیست. فردا می شود از دامپزشک خواست به اینجا بیاید. اما در هر صورت فکر کردن به سگ و ناسپاسی خودش لزومی ندارد. این کار هیچ کمکی نمی کند و از خوشبختی آدم می کاهد.

از صبح حال سگ بد شد. استفراغ امانش را بریده بود. و از آنجا که طبق اصول سختگیرانه آداب نزاکت تربیت شده بود، به سختی خودش را از روی تخته بلند می کرد و بیرون می رفت؛ درحالی که مثل مست ها تلوتلو می خورد. جثه کوچک و سیاهش مثل همیشه براق بود، اما سرش از فرط ناتوانی به پایین خم بود و با چشمانی که دیگر به رنگ خاکستری درآمده بود، با حالتی مغموم و متعجب نگاه می کرد. ولادیمیر میخایلیچ در ابتدا خودش به همراه خاله اش دهان سگ را با آن لثه های به زردی گراییده اش باز ‌کرد و دارو را در آن ‌ریخت، اما سگ چنان زجر و عذابی می کشید، که نگاه کردن به او برایش دشوار شد و مراقبت از او را به خاله اش سپرد. وقتی از پشت دیوار ناله ضعیف و بی پناه او به گوشش می رسید، با دست هایش جلوی گوش هایش را می گرفت و تعجب می کرد، که واقعاً تا چه حد این سگ بیچاره را دوست داشته است.

هنگام غروب خانه را ترک کرد. اما پیش از آن وقتی هنگام رفتن به آشپزخانه نگاهی انداخت، خاله را دید، که زانو زده بود و با دست زمخت خود سر ابریشمین و داغ سگ را نوازش می کرد. سگ لَخت و بدون هیچ حرکتی دراز کشیده بود، در حالی که پاهایش مثل چوب خشکش را دراز کرده بود و فقط با خم شدن به سمت پوزه اش می شد ناله های آرام و مکررش را شنید. چشم هایش که کاملاً به رنگ خاکستری درآمده بودند، روی او که وارد خانه شده بود، متمرکز شدند و وقتی که او با احتیاط دستی به پیشانیش کشید، ناله هایش آشکارتر و شکوه آمیزتر شدند.

-چه شده برادر، حالت بد است؟ خب، صبر داشته باش، خوب می شوی. برایت جگر خواهم خرید.

خاله به شوخی تهدید کرد: «مجبورش می کنم سوپ بخورد».

سگ چشم هایش را بست و ولادیمیر میخایلیچ که با این شوخی دلگرم شده بود، با عجله بیرون رفت و در خیابان یک درشکه کرایه کرد، چون می ترسید به قرارش با ناتالیا لاورنتیونا دیر برسد.

در این شب پاییزی هوا چقدر تازه و تمیز بود؛ چقدر ستاره در آسمان تیره سقوط می کرد و دنباله مشتعل از خود بر جای می گذاشت. آنگاه برافروخته می شد و با نوری آبی رنگ بر چهره زیبای زن می تابید و در چشمان تیره اش منعکس می شد؛ درست مثل کرم شب تابی که در اعماق چاهی سیاه و ژرف نمایان شده باشد. و لب های تشنه بر این چشم های تازه همچون هوای شب و دهان و گونه سرد بی صدا بوسه می زدند. صداهای به وجد آمده و لرزان از عشق، تنیده در هم، شادی و زندگی را نجوا می کردند.

ولادیمیر میخایلیچ با نزدیک شدن به خانه به یاد سگ افتاد و سینه اش از دلشوره ای شوم مالامال شد. وقتی خاله اش در را باز کرد، پرسید:

-خب، واسیوک چطور است؟

-سقط شد. یک ساعت بعد از رفتنت.

حیوان سقط شده را دیگر برده بودند و جایی پرت کرده بودند. زیرانداز را هم برداشته بودند. اما ولادیمیر میخایلیچ هم دلش نمی خواست جنازه را ببیند؛ صحنه بسیار دلخراشی می شد. وقتی در تختخوابش دراز کشید و در آپارتمان خالی همه صداها خاموش شدند، با همه تلاشی که کرد نتوانست جلوی گریه اش را بگیرد. لب هایش بی هیچ صدایی کج شدند و اشک هایش زیر پلک های بسته اش متورم شدند و به سرعت روی سینه اش غلتیدند. از اینکه درست در لحظه جان دادن کسی که دوستش بود، آن هم اینجا کف اتاق، در حال بوسیدن زنی بوده احساس شرم می کرد. از طرفی از فکری که خاله اش ممکن بود با شنیدن صدای گریه مردی جدی مثل او به خاطر یک سگ بکند، نیز می ترسید.

از آن موقع زمان زیادی گذشت. شهرت همان طور که آمده بود، ولادیمیر میخایلیچ را ترک کرد. مرموز و بی شفقت. تمام امیدهایی را که به او بسته بودند، بر باد داد و همه از این بابت با او بد شده بودند وبا حرف های تلخ و نیشخندهای خود تلافی می کردند. و سپس درست مثل سقف تابوت، فراموشی بی جان و سنگینی بر روی او افتاد.

آن زن ترکش کرد؛ او هم خودش را فریب خورده می دید.

شب های مسموم و دودآلود و روزهای روشن بی مروت و کیفرده گذشتند و اغلب بیشتر از پیش صدای قدم های خاله در آپارتمان خالی طنین انداز می شد و او روی تخت خود دراز می کشید. به آن لکه آشنای روی سقف نگاه می کرد و نجواکنان می گفت:

-دوست من، تنها دوست من ...

و دست لرزانش بی رمق روی جای خالی سگ در تخت می افتاد.

 

با تشکر از دکتر آبتین گلکار برای بازبینی ترجمه

 

 

0/700
send to friend
مرکز فرهنگی شهر کتاب

نشانی: تهران، خیابان شهید بهشتی، خیابان شهید احمدقصیر (بخارست)، نبش کوچه‌ی سوم، پلاک ۸

تلفن: ۸۸۷۲۳۳۱۶ - ۸۸۷۱۷۴۵۸
دورنگار: ۸۸۷۱۹۲۳۲

 

 

عضویت در خبرنامه الکترونیکی شهرکتاب

Designed & Developed by DORHOST