کد مطلب: ۲۲۲۹۲
تاریخ انتشار: چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹

«پرویز شاپور» که بود و چه کرد؟

شیرین طنز:  «پرویز شاپور» ، مردی که به ایجاز در نثر طنز مشهور بود و گفته بود: «تمام مردم دنیا به یک زبان سکوت می‌کنند»، به روایت خودش در پنجم اسفندماه ١٣٠٢ در قم (و در شناسنامه‌اش ثبت تهران) متولد شد.

پدرش مهدی شاپور ،کارمند دولت بود و اصالتی کاشانی داشت. دوران تحصیل را در مدارس دقیقی (خانی‌آباد)، دارالفنون، صنعتی (ایران و آلمان سابق، تا سال ١٣١٨) و دارایی (سه‌راه امین‌ حضور) سپری کرد. خودش در خاطراتش می‌نویسد که در کودکی لکنت ‌زبان داشته، در مدرسه بارها تنبیه می‌شده و تا قبل از سیکل، آهنگری آموخته اما عشقش دوچرخه‌سواری بوده و شاگردی نیما یوشیج بهترین خاطره‌اش از آن ایام بوده است... با گرفتن دیپلم در وزارت دارایی استخدام شد و با ورود به دانشگاه‌ تهران، از دانشکده حقوق، کارشناسی رشته اقتصاد گرفت و پس از آن، عازم خدمت سربازی در دانشکده افسری شد. خانه‌ای در کوچه کمیلی خیابان امیریه، درست پشت خانه سرهنگ فرخزاد اجاره کردند و نهایتا در سال ١٣٢٩، با فروغ فرخزاد (١٣۴۵-١٣١٣)، که اتفاقا نوه‌ خاله مادرش هم بود، ازدواج کرد و سپس به امید گرفتن دو فوق‌العاده بدی آب‌وهوا و خارج از مرکزیت علاوه بر حقوق ماهانه‌اش، در ابتدای زندگی ‌مشترک، عازم اهواز شدند. پرویز شاپور، رئیس کارگزینی و پیشکاری استان خوزستان و بعدها سمت معاونت اداره دارایی آنجا را عهده‌دار شد. ۲۹ خرداد ۱۳۳۱ پسرشان کامیار متولد شد که فروغ در برخی اشعارش به او اشاره کرده، و شاپور نیز بعدها از «کامی» به‌عنوان نام مستعار استفاده می‌کرد. این ازدواج به‌خاطر دخالت‌های نزدیکان، در سال ۱۳۳۴ به جدایی کشید. پرویز شاپور و حتی پسرش کامیار (تا پایان عمر در ٢۵ تیرماه ١٣٩٧) که از دور دستی بر شعر و نقاشی و موسیقی داشت، ندرتا در این خصوص اظهارنظر کردند و اشاره به این نکات نیز از حوصله این نوشتار خارج است... «از زندگی شخصی‌ام فقط می‌توانم این را عرض کنم که من (: پرویز) در زندگی شانس نیاوردم، ولی واقعاً هرچه دارم از دوستان است. اگر آن‌ها نبودند کلاه‌مان پس معرکه بود!».

 

شاپور، مرزبندی مشخصی میان شوخ‌طبعی و لحن جدی نداشت؛ «من به‌طور کلی وقتی هم حرف می‌زنم معلوم نیست کجایش جدی است و کجایش شوخی. پیش می‌آید که وقتی دارم با مادرم (مریم ضرابی) جدی حرف می‌زنم، سرش را تکان می‌دهد و اشک در چشمانش حلقه می‌زند و با ناراحتی می‌گوید ۵۴سال بچه بزرگ کردم، یک کلمه حرف حسابی از دهانش نشنیدم!». با چنین حال و احوالی، اولین‌بار آثارش در سال ١٣٣٣ در نشریات اهواز، ازجمله «آوای ملت» و «فریاد خوزستان» منتشر شد. یک‌سال بعد به تهران بازگشت و همکاری‌اش را با «سپیدوسیاه» و «توفیق» آغاز کرد. آثارش، اعم از نثر و داستان و شعر، در «توفیق» (دوره سوم)، با امضاهای مستعار «کامی»، «کامیار»، «مهدخت» (نام خواهر شاپور)، «جدول‌دوست» (به انتخاب مرتضی فرجیان) و... در صفحات دارالمجانین، سرزمین عجایب، سبدیات، دخترحوا و یا با نام «عقاید و آراء» به چاپ می‌رسید. عمران صلاحی نقل می‌کند که شاپور در توالت توفیق، کاغذی چسبانده بود و رویش نوشته بود: «چندان که افتد و دانی!». این لطیفه از دوره توفیق را هم منوچهر احترامی از پرویز شاپور به یاد می‌آورد: «مرغ: چرا موقع خواندن، چشم‌هایت را می‌بندی؟/ خروس: برای این‌که نت آوازم را از حفظم!...».

شاپور کوتاه‌ترین خط را برای طرحش و کوتاه‌ترین کلمه را برای طنزش به کار می‌برد اما در توفیق به آثار شاپور نگاه جدی نمی‌شد و او را اصطلاحا «کاغذسیاه‌کن» می‌دانستند! می‌گفت: «کار به‌اندازه‌ای زیاد دارم که نسل کاغذ سفید را در آینده تهدید می‌کند!». حتی جملات کوتاه یا لطیفه‌هایش را ذیل عنوان «دارالمجانین فکاهیات» می‌شناختند. صلاحی در خاطراتش نقل می‌کند که چطور هر تکه کاغذ جامانده روی میز کار یا سطل زباله شاپور را جمع‌آوری می‌کرده و برایش ارزشمند بوده است. خودش اما در اوج کار، بی‌تفاوت به تشویق‌ها بود؛ «برای این‌که کسی در کارم دخالت نکند، مدتی است که اصولا کاری انجام نمی‌دهم!». نهایت امر چنین شد که از جمع توفیقیون فاصله گرفت و به نشریات روشنفکری متمایل شد. جملات قصار طنزآمیزش، با عنوان کاریکلماتور (که تعبیر احمد شاملو بود) ٢١ خرداد ١٣۴۶ در «خوشه» منتشر شد. در مواردی همان‌جا، صلاحی روی نثر شاپور، طرح‌های طنزآمیز می‌کشید. همان سال‌ها با جواد مجابی در نشریه «جهان ‌نو» هم همکار شد. بیشتر اوقاتِ شاپور و دوستانش، آن‌روزها در «کافه آنوش» خیابان نادری (جمهوری فعلی) و «کافه سلمان» و «کافه نادری» می‌گذشت. با استقبال مخاطبان از سبک کاری شاپور، در سال ١٣۵٠ نخستین کتاب کاریکلماتورش توسط انتشارات‌ نمونه منتشر شد. پس از آن، در سالیان مختلف جلدهای دیگری از مجموعه کاریکلماتورهایش (٨ عنوان) توسط ناشرانی مانند بامداد، مروارید و دنیا، وارد بازار نشر شد.

پس از انقلاب هم، مهم‌ترین فصل همکاری شاپور با گل‌آقا به دعوت مرتضی فرجیان صورت گرفت که این‌چنین او را به تحریریه دعوت می‌کند: «ما همه کارها را کرده‌ایم و برای انتشار مجله گل‌آقا دنبال محل می‌گردیم و شما هم دورخیز کن که همکاری‌ات را با ما شروع کنی!». این‌طور شد که جلد ششم کاریکلماتورهایش به اهتمام صلاحی به‌مرور در ماهنامه گل‌آقا منتشر و بعدها خود کتابی مستقل شد. مهرماه ١٣٧٣ (هم‌زمان با سالگرد انتشار هفته‌نامه گل‌آقا)، موسسه مراسمی به مناسبت هفتادمین سال تولد پرویز شاپور برگزار و از وی تجلیل کرد. جریان کاریکلماتور که شاپور آن‌ را ابداع و آغاز کرده بود، طی چندین دهه بارها و بارها مورد دنباله‌روی و الگوبرداری قرار گرفت و امروزه طنزنویسان سرشناسی را به جامعه ادبی در این شاخه معرفی کرده است.

فارغ از جریان طنزنویسی و همراه با فرارسیدن ایام بازنشستگی در اوایل دهه پنجاه، بخش دیگری از علاقه شاپور، یعنی ذوق خلق کارتون و کاریکاتور دوچندان می‌شود. این‌بار به تشویق اردشیر محصص، کارتون‌هایش، طرح‌هایی ساده اما عمیق و ظریف از اشیا و موجودات اطرافش بودند که بیشتر در «نگین»، «فردوسی»، «دفترهای روزن»، «فلک‌الافلاک» و... منتشر می‌شدند. سنجاق‌قفلی، ماهی، موش، گربه، قلاب، رادیکال، عینک و... مهم‌ترین نمادهای کارتونی‌اش بودند. کتاب‌های «موش و گربه عبید زاکانی» (١٣۵٢)، «طراحان طنزاندیش ایران» (١٣۵۴، ایراندخت محصص) و «طراحان و طنزاندیشان ایران» (١٣٧٢، ایرج هاشمی‌زاده)، «فانتزی سنجاق‌قفلی» (١٣۵۵) و «تفریح‌نامه» (١٣۵۵) شامل طرح‌های مشترک بیژن اسدی‌پور و شاپور، از آثار اوست. نمایشگاه‌هایی از طرح‌هایش، در گالری زروان (١٣۵۴)، نگارخانه ‌تخت‌جمشید (١٣۵۶) و نگارخانه آریا (١٣٧۶) برپا شد. استقبال منتقدان از نمایشگاه تخت‌جمشید به حدی بود که یک‌هفته تمدید شد. شاپور معتقد بود: «عده‌ای نرسیدند بیایند توی دفتر یادبود نمایشگاه فحش بنویسند، تقاضای تمدید نمایشگاه را کردند!». علاوه بر این، طرح‌هایش در نشریاتی همچون «گرافیس سالانه» و «دیزاین ژورنال» منتشر و نمایشگاهی از آثارش به مناسبت صدمین سال سینما در نمایشگاه «استاد اولم» ترکیه برپا شد.

شاپور لاغراندام و گربه‌دوست، این یار دیرین عمران صلاحی و بیژن اسدی‌پور، همواره محبوب بسیاری از توفیقیون و گل‌آقاییان بود. به‌قول حسین توفیق، با اشاره به مو و محاسن بلندش، باید با «نی» او را می‌بوسیدند. محمدعلی گویا برایش سروده بود: «ای روی تو همچو جوجه‌تیغی/ اما نه خراشی و نه تیغی/ الفاظ تو بکر بکر، بکر است/ از لفظ مگو، تمام، فکر است/ گفتار تو، نغز نغز، نغز است/ بادام، ولی تمام مغز است!». او از قول بسیاری از نزدیکانش، زندگی همه انسان‌ها را روشن می‌خواست، قلبش را «پرجمعیت‌ترین شهر دنیا» می‌دانستند و کسی بود که «یک‌عمر دنبال روزنه امید گشت» اما خود در واقعیتش «خودنویسش را از سیاهی شب پر می‌کرد».

سال ١٣٧٨، سال سختی برای شاپور آغاز شد. چندین‌بار به علت بیماری در بیمارستان (عیوض‌زاده و طوس) بستری شد و سرانجام ١۵ مرداد ١٣٧٨ به دیار باقی شتافت. پیکرش را در قطعه هنرمندان بهشت‌زهرا به خاک سپردند. پس از مرگ شاپور، ویژه‌نامه‌ها و یادبودهای متعددی برایش منتشر و برگزار شد و شخصیت و آثارش را بارها ستودند. شاپور معتقد بود: «طنز ، دنده خلاص زندگی است. با این‌همه مشکل در زندگی که کمر آدم را خم می‌کند، وقتی آدم وارد مقوله طنز می‌شود، انگار تحمل این سختی‌ها برایش آسان‌تر می‌شود...». دوستان و نزدیکانش او را بسیار محجوب و مودب به‌خاطر می‌آوردند. محمد پورثانی در خاطراتش می‌نویسد: یک‌روز به پرویز شاپور گفتم کاریکلماتورهایت را مرتب در رادیو می‌خوانند، بدون این‌که اسمی از تو ببرند و حق‌التالیفی به تو بدهند... شاپور لبخندی زد و گفت: «آن دنیا حق‌التالیفم را از آن‌ها می‌گیرم!». جایش سبز و یادش گرامی.

 

0/700
send to friend
مرکز فرهنگی شهر کتاب

نشانی: تهران، خیابان شهید بهشتی، خیابان شهید احمدقصیر (بخارست)، نبش کوچه‌ی سوم، پلاک ۸

تلفن: ۸۸۷۲۳۳۱۶ - ۸۸۷۱۷۴۵۸
دورنگار: ۸۸۷۱۹۲۳۲

 

 

عضویت در خبرنامه الکترونیکی شهرکتاب

Designed & Developed by DORHOST