کد مطلب: ۲۲۰۵۶
تاریخ انتشار: یکشنبه ۸ تیر ۱۳۹۹

چخوف بی‌مانند

لئونید سروریان/ مترجم: نیکید میرزایانس

«چخوف در نثر همانند پوشکین در نظم است.»

تولستوی

 نمی‌دانم کجا خوانده‌ام، در بندرگاهی، هنگام پیاده شدن از کشتی، چخوف پاسبانی را می‌بیند، که بی‌رحمانه باربری را کتک می‌زند. این حرکت خشن نویسنده را مضطرب می‌سازد. اگر کس دیگری بود، با صدای رسا اعتراض می‌کرد، می‌گفت: «شرم کن» و می‌پرسید «چرا کتک می‌زنی؟»، شاید هم از عصبانیت چهره‌اش برانگیخته می‌شد، درحالی‌که چخوف، این چخوف خودباخته از اضطراب، چشمان مهربانش را جمع می‌کند. با چهره‌ای کمی سرخ‌شده (آیا تنها به نظر من این‌طور می‌آید)، نهایتاً با تعجب سؤال می‌کند: «شما چطور خجالت نمی‌کشید؟» سرزنش نمی‌کند، درس نجابت نمی‌دهد، بی‌آبرو نمی‌کند، تنها متعجب است، که چگونه امکان دارد شرمنده نشد.

چخوف به نظر من همیشه این‌طور بوده است، باایمان بی‌کران و عشقی عمیق نسبت به انسان، و چگونه با غمی جانکاه، بی‌رحمی، شرارت و دردی را که حتی ناخواسته بر کسی وارد شده، زندگی می‌کند. نمی‌توان همزمان که به چخوف عشق می‌ورزی، نسبت به غم دیگری بی‌اعتنا باشی، مثل بدن لرزان دختر زشتی که در عشق شکست خورده است. و چه خوب بود، اگر ما که مدعی دوستداری چخوف هستیم، برای آن اعمالمان که در آن جرقه‌ای از شرارت هست، کسی همچو چخوفِ مهربان را که چشمهایش را فشرده، قاضی کنیم و از این سوالش به خود آییم که «اما تو چطور شرمنده نمی‌شوی؟»

این است نقطه عطف دیدگاه چخوف در برخورد با انسان و زندگی، و شاید به همین خاطر است که وقتی من درباره‌ی چخوف می‌گویم و می‌اندیشم، از صفاتی مثل «نابغه»، «بزرگ» و... استفاده نمی‌کنم. زیرا آن‌هایی‌که انصافاً برازنده‌ی چنین صفاتی هستند، خیلی برجسته و شاخص‌اند. برای مثال، شکسپیر بزرگ، گویی شبیه کوه بزرگی است که قله‌اش را در ابرها فروکرده، همین‌طور بتهوون یا داوینچی بزرگ. همه بزرگان و نوابغ به‌نظرم لحظات و اتفاقات برجسته و چشمگیری از روزها و سالهای زندگی هستند در حالی‌که چخوف بنظرم همچو خود زندگی است، زندگی معمولی که لحظه به لحظه با ما قدم می زند و از چشم ما دور نیست، و هر لحظه‌اش حتا اگر ناقابل هم باشد، در خود هسته برجسته و اصلی را حمل می‌کند. بنابراین چخوف ساده است ولی سهل نیست، همانطور که معمولاً خود زندگی است.

از بدو تولد تا هنگام مرگ قلب ما مرتب می‌تپد، ولی چه کسی به این مساله‌ که بسیار هم عادی است، مدام فکر می‌کند؟ اما به محض احساس کوچک‌ترین دردی این ضربان قلب به چشم می‌آید.

اندیشمندان بزرگ هنر، قلب دردمند را به تصویر می‌کشند، در حالی‌که چخوف قلب را به‌طور کلی نشان می‌دهد. در اینجا چیز جذابی وجود ندارد، و به همین دلیل است که چخوف برای خیلی‌ها قابل درک نیست. حتا کسانی که به دانته، داستایوسکی و بزرگانی نظیر آن‌ها که صدای پدیده‌های برجسته‌ی زندگی هستند، درکی صادقانه دارند، به چخوف با نوعی تردید می‌نگرند. معمای چخوف، استثنا در مستثنا نبودن اوست. افکار هنری خیلی از بزرگان مرا متاثر می‌کند، متاثر شدن از آن‌ها همچو دیدن دریای طوفانی و زایش کوهی بزرگ و پر غرور است. در صورتی‌که چخوف شکوه و عظمت یک دشت پهناور را دارد. دوباره «دشت» چخوف را بخوانیم. چه چیز برجسته‌ای در آن هست؟ من هیچ‌وقت موفق نشده‌ام هیجان غیرقابل توصیف را در مطالعه‌ی آن با کلمات بیان کنم، توصیف آن‌که چه چیز این اثر ساده و بی‌